ناردخت

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.

ناردخت

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.

ناردخت

اینجا از دغدغه های روزانه ام می نویسم، به طبع بیشترشان خانمانه است تا عمومی، اما هیچ منعی برای ورود آقایان نمی بینم، غیر از اینکه هنگام کامنت گذاشتن رعایت حدود را داشته باشند...

>




تازگی ها نقل مکان کرده ایم به خانه ای جدید و پر رفت و آمد. توی هر طبقه خانه هایمان آنقدر به هم نزدیک است که حالا می دانیم همسایه مان بچه ی کوچکش را چطور آرام می کند و یا بدون اینکه بخواهیم فضولی کرده باشیم می دانیم با چه کسانی بیشتر در رفت و آمدند اما نشده است که رو در رو با هم در ارتباط باشیم و همدیگر را بشناسیم. وقتی هم که همه ی مان از یک سری امکانات مشاع استفاده می کنیم لازم است همه برای حفظ آن تلاش کنیم. این چیزی است که همسایه ی کناریمان خیلی دلش نمی خواهد به آن پای بند باشد. هر وقت که دلش می خواست زباله هایش را از خانه خارج می کرد و کل فضا را شیرآبه می گرفت و یکی دو روزی طول می کشید تا مرد خانه یادش بماند آنها را بیرون ببرد. به خاطر خودمان چندباری شده بود که فضا را تمیز کرده بودیم اما برای اینکه رسم نشود ادامه نداده بودیمش. همسایه ی دیگری هم چندباری اقدام به تمیزی کرد اما آن یکی همسایه همچنان به بی اعتنایی اش به تمیز ماندن محیط ادامه می داد. تا اینکه یک روز تمام خانه ی مان مورد حجوم سوسک های کوچک قرار گرفت و آنقدر زیاد بودند که نمی دانستم در مقابلشان چه کاری باید انجام بدهم فقط نگران عضو نوپا و بی دفاع خانواده بودم و بدون معطلی دست به دامن جارو برقی شده و افتادم به جان خانه. همزمان هر گوشه ایی را چندبار میشستم و جارو می کشیدم، از آن حجم گسترده سوسک ها کم شد اما تمام نه!
خلاصه که سمپاشی را تنها راه باقی مانده دیدیم و برای همین چندروزی مجبور شدیم دور از خانه باشیم. بعد از برگشتن متوجه شدم فضا ضد عفونی شده است و این خبر از آن داشت که دیگر خانه ها هم مورد حجوم واقع شده اند. همسایه روبرویی هم سطل زباله اش را به خارج از خانه منتقل کرده بود با خودم گفتم حتما می خواهد به آن یکی همسایه یاد بدهد زباله ها را باید به این شکل به بیرون منتقل کرد. وارد خانه شدم و همینطور داشتم به شیوه ی انتقاد این همسایه فکر می کردم که دیدم در همسایه کناریمان را می زند. بعد از احول پرسی گفت که می خواهد آشغال هایش را ببرد بیرون و اگر او هم چیزی دارد بدهد که یک دفعه با هم ببرتشان. همسایه ی مان کمی تعارف کرد و بعد هم کیسه ی زباله را به او سپرد و بعد از آن هم دیگر خبری از شیرابه و حشرات آزاردهنده ی دیگر نبود.
حال من خوشحال هستم به خاطر وجود همسایه ی با فرهنگی که در کنار ما زندگی می کند و اینقدر خوب می داند چطور انتقاد کند و چطور راه درست را یاد بدهد بدون اینکه ناراجتی پیش بیاید.
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۲:۲۲
ناردخت

از دیشب که عکس آپلود شده ی برف امسال رو تو اینستاگرام دیدم و مثل برق پریدم تا شاهد این رویای به حقیقت پیوسته بشم تا همین الان تو دلم عروسی برپاست. مثل روزایی که برف میومد و نباید میرفتیم مدرسه و کلی لباس میپوشیدم و هر چقدر دلمون میخواست برف بازی میکردیم و بعدشم یه چیز داغ میخوردیم و با داداش ها سه تایی جلوی بخاری میخوابیدیم از ته دل خوشحالم و به خودم میگم با این همه بی تفاوتی هنوز هم چیزایی هست که خوشحالم کنه و من از رکود بزرگسالی در بیاره. نعمت های خدا همیشه هستند تا مارو به حال خودمون نذارند. هر کدوم پیام آور یک رسالتن کاش چشم بینایی باشه برای دیدن و درک کردن...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۹:۵۴
ناردخت
می گوید درست است که جامعه ی مردانه نگذاشته زن ها همانقدر که مردها توانسته اند شایستگی هایشان را رشد دهند و به نتیجه برسانندشان به رشد و پیشرفت برسند درست است که توی دانشگاه، توی محل کار، توی رانندگی حتی حکومت مردانه عدالت را رعایت نکرده و همیشه به سمت مردها چربیده، اما چرا توی همین آشپزی که زن ها معمولا انجام میدهند هم باز موفق ترینشان مرد ها هستند؟
می گویم البته که مطمئن نیستم موفق ترین آشپزها مردها هستند اما هیچ کدام از زن ها زنی ندارند تا تمام کارهایشان را انجام دهد و نگذارد روی چیزی جز هدفشان متمرکز باشند. خیلی همت می خواهد تقسیم زمان برای امور شخصی خودت، فرزند و همسر و خانه داری و خانواده داری و در نهایت اگر فرصتی باقی ماند بروی دنبال هدفت، نمی گویم نمی شود و نمی توان، می گویم خیلی همت می خواهد.



پ.ن: تازه ی تازه همت بلند از آنجا شروع می شود که با تمام این تفاسیر بخواهی قدمی برای هدفت برداری که از زمین و زمان می بارد برایت...
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۵ ، ۲۲:۲۲
ناردخت