
شب،
سر موضع بی اهمیتى حرفمان میشود، آنقدر بی اهمیت که هرچه فکر میکنم حتى
یادم نمی آید چه بود. اولش با ملایمت هیچ کدام نتوانسته ایم طرف مقابل را
قانع به حقانیت حرفمان کنیم، بعد کمى تندتر رفته ایم، بهم ایراد گرفته ایم و
هر کدام مشکلى را انداخته ایم گردن آن یکى، سر آخر هم با اعصاب خراب بیهوش
شده ایم، مسلم است که خود خواسته نخوابیده ایم، صبح، نمیدانم بعد از کدامین زنگ از
خواب بیدار میشوم، صبحانه را از همیشه مفصل تر آماده میکنم، نه براى اینکه
اول صبحى بخواهم احوالمان را خوب کرده باشم، که بهانه اى نداده باشم دستش
براى بدخلقى هاى بعدى. بدون اینکه اسمش را صدا بزنم تکانش میدهم تا بیدار
شود و توى کمترین کلمات یاد آور میشوم که اگر بیشتر بخوابد دیرش میشود،
باشدى میگوید و چشم هایش را میبندد. نه اینکه دیر شدنش برایم مهم نباشد،
براى اینکه ثابت کنم هنوز ناراحتم و چیزی تغییر نکرده شانه بالا می اندازم و میخزم توى جایگاه
زمستانه ام، او هم نمی خواهد از خودش ضعف نشان دهد، برعکس همیشه بعد از چند دقیقه
بلند شده و مشغول آماده شدن میشود. به خودم حق میدهم که از صبحانه خوردن با
من محرومش کنم، به خودش حق میدهد که توجه ای به میز صبحانه نکند و
خداحافظى نکرده برود. پشت در زیر لب چیزى میگوید، زیر لب چیزى میگویم و سعى
میکنم چشمانم را ببندم، صداى ریموت در که بلند میشود بى آنکه بخواهم وان
یکاد را زمزمه میکنم. با استارت ماشین، شروع میکنم به خواندن آیت الکرسى،
سعى میکنم خودم را از خواندنش منصرف کنم اما کلمات بی هیچ وقفه اى بر زبانم
جارى میشود، همزمان با صداى دوباره ریموت، انا انزالله شروع میشود، اولی و
دومی اش توى بهت، سومى و چهارمى تو تلاش براى نخواندن و دو تاى آخر با تسلیم
شدن در برابر خواست قلبى خوانده میشود، مغز بدون اینکه مجالى دهد هشتیمن
بسم الله را زمزمه میکند، بسم الله الرحمن الرحیم، یس، والقران الحکیم، انک لمن المرسلین،على صراط
المستقیم... نمیدانم سوره را تمام میکنم و بعد خواب به چشمانم هجوم می
آورد یا حین خواندن سوره است،..
با صداى آیفن بیدار میشوم، مامان موبایلم را که خانه شان جامانده بود برایم
آورده، بدن اینکه لحظه ای بماند می رود ، و خداست که مامان ها را همیشه
توى مناسب ترین لحظه ها نازل میکند، دیدنش انگار مغزم را ریست میکند،
تلوزیون را روشن میکنم، کارشناس برنامه زل زده توى چشمم و در مورد اتفاق
دیشب حرف میزند، کمى از خودم فاصله میگیرم، به همه ى آنچه اتفاق افتاده فکر
میکنم، بر عکس همیشه که فکر میکردم آدم ها زمانى که حرفشان میشود همه ى
واقعیت هایى که توى دلشان حبس کرده بودند را به زبان می آورند میبینم تمام
آنچه به او نسبت داده ام، وصله هاى ناجورى بود به تنش.
بدون اینکه وقفه اى
بیاندازم برایش مینوسم" آدم هاى زیادى هستند که بودنشان حالم را خوب میکند،
اما فقط یک نفر است که حتى فکر نبودنش ویرانم میکند؛ میپرسد آن یک نفر
کیست؟ میگویم همانى که قبلم را حلقه زده ام به قلب مهربانش. شماره ام را
میگیرد توى صدایش ذره اى ناراحتى یافت نمی شود، توى صداى من اما یک عالمه شرم است ...